ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
88
معجم البلدان ( فارسى )
جندف [ ج د ] ( با دال بىنقطه و فاى تك نقطه ) : نام كوهى در يمن در سرزمين قبيلهء خثعم است . « ترج » نيز درهاى ميان اين كوه و كوه ديگر است كه « بهيم » نام دارد كه در تلفظ آن اختلاف است . اين گفتهء نصر باشد . جندويه [ ج ى ] « 1 » ( با دال بىنقطه و ياى دو نقطهء مفتوح ) : از ديههاى خراسان است كه نخستين جنگ ياران بو مسلم خراسانى بر ضد [ 130 ] بنى اميه در آنجا رخ داد و در تاريخ مشهور است . جنده [ ج د ] نام ناحيتى در سواد عراق ميان « فم النيل » و « نعمانيه » است . جنديو خسره [ ج خ ر ] گويند : « وه جند يوخسره » نام يكى از هفت شهر مدائن كسرى باشد كه آن را « رومية المدائن » نيز گويند . آن را به نقشهاى همانند انطاكيه ساختند . و در آنجا بود كه منصور ، بو مسلم خراسانى را بكشت . جندى سابور « 2 » [ ج ] - ( با دال و سين بىنقطه ) جندى شاپور : نام شهرى در خوزستان است كه شاپور پسر اردشير آن را بنيان نهاد ، پس به دو نسبت يافت و در آنجا اسيران روم و گروهى از سربازان خويش را جاى داد . حمزه گويد : « جندى سابور » معرب « به از انديو شافور » و معنى آن « به از انطاكيه » است . ابن فقيه گويد : از آنش بدين نام خواندند كه چون شاپور از چشم ياران بدور شد و داستانش را من در واژهء « منارة الحوافر » ياد كردهام ، ياران به جستجوى او پرداختند ، پس چون به نيشابور رسيدند ، و او را نيافتند ، گفتند « نه شاپور » يعنى شاپور نيست پس « نيشابور » نام گرفت ! سپس ايشان به شاپور خواست رسيدند . از ايشان پرسيده شد اينجا چه مىكنيد ؟ در پاسخ گفتند : « شاپور خواست » يعنى شاپور را مىخواهيم . سپس او را در جندى شاپور يافتند . پس گفتند : « وندى شاپور » و به اين نام شهرت يافت . و آن شهرى است گسترده داراى بارو و نخلستان و كشاورزى و آب فراوان . يعقوب ليث صفار در آنجا فرود آمد . من ( ياقوت ) مكرر از آنجا گذشتهام . اكنون هيچ نشانى از آن بر جا نيست كه گذشتهء آن را نشان دهد و جز در تاريخ گزارشى از آن نمىبينيم . سبحان الله ! هر چيزى جز او نابود مىشود . به هنگامى كه يعقوب ياد شده بر ضد سلطان به سال 263 يا 262 خوزستان را براى استوار بودن و در ميان شهرهاى گوناگون بسيار قرار داشتن ، بگرفت و به سال 265 در گذشت و گور او در آنجا است . پس برادرش عمرو ليث به جاى او بر نشست . گشايش جنديشاپور به دست مسلمانان به سال گشايش نهاوند كه سال 19 هجرى به روزگار عمر خطاب باشد رخ داد كه مسلمانان آن را مدتها در ميان گرفتند و ناگهان روزى ديدند كه دروازههاى شهر باز و دربانان بيرون آمدند و بازارها را بگشودند و مردم پراكنده شدند . پس مسلمانان از دژبانان پرسيدند شما را چه شد ؟ ايشان پاسخ دادند كه شما امان نامه براى ما فرستاديد و ما امان شما را پذيرفتيم كه گزيت بپردازيم و شما از ما دفاع كنيد . مسلمانان گفتند ما چنين نكرديم [ 131 ] . دژبانان گفتند ما دروغ نمىگوئيم . پس مسلمانان در ميان خود به جستجو پرداختند تا آشكار شد كه يك برده به نام مكنف كه ريشه در جندى شاپور داشت امان نامه نوشته است . پس مسلمانان گفتند نويسندهء امان نامه براى شما يك برده است . مردم جندى شاپور گفتند ما بردگان شما را از آزادانتان باز نشناسيم كه امان نامه از طرف شما آمده است و ما آن را پذيرفته و بر آن استوار هستيم مگر شما بخواهيد آن را بشكنيد . مسلمانان خموش مانده داستان را براى عمر نوشتند و او دستور پذيرفتن امان نامه را داد . پس مسلمانان شهر را رها كردند . عاصم پسر عمر دربارهء اين داستان چنين مىسرايد : لعمرى لقد كانت قرابة مكنف * قرابة صدق ليس فيها تقاطع اجارهم من بعد ذلّ و قلّة * و خوف شديد و البلاد بلاقع فجاز جوار العبد بعد اختلافنا * و ردّ امورا كان فيها تنازع
--> ( 1 ) . لسترنج ص 450 . ( 2 ) . مقدسى ( احسن ، ترجمه ص 606 - 610 ) ، بو الفدا - آيتى ص 358 - 359 . بختيشوع بزرگ مدرسهء پزشكى آن را بنياد نهاد . اين دانشگاه تا روزگار منصور دوانيقى كار مىكرد ( لسترنج ص 256 ) . فردوسى گويد : نشستنگهش جند شاپور بود * از ايران و از باختر دور بود ( شاهنامه چ حميديان ج 8 ص 96 ش 745 ) .